ناهنجاری سر و گردن؛ دومینویی فراتر از مکانیک حرکت

مقدمه ای از یک سفر

یادم هست اولین روزی که اولین کتاب بیومکانیک را خواندم و اولین سنگ‌بناهای دیدگاهم نسبت به بدن ساخته می‌شد، من مچ پا را به‌عنوان دروازه‌ای (gate) در نظر می گرفتم که ورودی نیروی جاذبه به سیستم بدن ماست. بدن ما از همین نیرو برای حرکت در محیط استفاده می‌کند؛ طبق همان نظریه‌ی پاندول معکوس (Inverted Pendulum Model) که همه‌ی بیومکانیست‌ها بدن را از این زاویه می‌بینند، و پایه‌ی همه‌ی معادلات پیچیده‌ی دیگری است که در رویکرد دینامیک معکوس (Inverse Dynamics) به آن پرداخته می‌شود، از همین‌جا آغاز می‌شود.

چند سالی درگیر فهم این دیدگاه از بیرون به درون بدن بودم و همه‌ی اختلال‌ها در عملکرد (performance) و ضعف در پاسچر (posture) را در این می‌دیدم که دروازه‌ی ورودی ما درست کار نمی‌کند. البته تا حد زیادی این دیدگاه درست عمل می‌کرد، اما داستان اینجاست که ما یک مدل کامپیوتری در نرم‌افزار OpenSim نیستیم.

یادم هست کتاب دکتر لاتاش (Mark Latash) را از سر بی‌کاری واقعاً مطالعه کردم تا ببینم چه می‌گوید، و همین مطالعه کل دیدگاه من نسبت به حرکت را تغییر داد.

بیومکانیک، حرکت را از بیرونی‌ترین اتفاق ممکن آغاز می‌کند و ما هم برای فهم حرکت، دست در دست آن، از کینماتیک (Kinematics) به کینتیک (Kinetics) می‌رویم؛ اما آیا مغز ما هم یک کامپیوتر است که تمام این محاسبات را انجام می‌دهد و در نهایت میزان پالس عصبی مربوط به هر عضله را مشخص می‌کند تا حرکت تولید شود؟ راستی تون عضلات کور (core) و ثبات‌دهنده را چه کسی محاسبه می‌کند؟ آن‌ها را هم نباید از یاد برد. و اگر بخواهم ضربه‌ی آخر را بزنم، باید بگویم شما باید توان محاسبه‌ی تک‌تک تارهای عضلانی را داشته باشید تا یک حرکت انجام شود؛ و این یعنی حجمی از محاسبات که با سادگی و روانیِ حرکت در زندگی واقعی در تضاد است. داده‌های مختلفی هم اکنون وجود دارد که نشان می‌دهد، برخلاف دیدگاه بیومکانیست‌ها، مغز یک کامپیوترِ حل‌کننده‌ی معادله نیست.

راستی جایگاه مغز، سیستم عصبی و مسیرهای نزولی (Descending Pathways) در این دیدگاه کجاست؟ نقش غیر مستقیم سیستم لیمبیک (Limbic System) در حرکت، و سیستم‌های سمپاتیک (Sympathetic) و پاراسمپاتیک (Parasympathetic) چیست و از همه مهم تر درد کجای بازی بیومکانیست هاست؟ می‌بینید طبیعتِ بدن ما بسیار پیچیده‌تر از دنیای نظریِ بیومکانیک است.

سر و گردن؛ مرکز فرماندهی

وقتی در کتاب‌های اصلاحی و رویکردهای مختلف تمرینی نگاه می‌کنم، می‌بینم خیلی ساده از کنار موقعیت سر می‌گذرند؛ انگار نه انگار که داریم درباره‌ی قسمتی از بدن صحبت می‌کنیم که دو تا از مهم‌ترین ورودی‌های حسی بدن، یعنی سیستم بینایی (Visual System) و سیستم دهلیزی یا وستیبولار (Vestibular System)، در همین قسمت قرار دارند؛ به‌علاوه‌ی حجم زیادی از گیرنده‌های حسی عمقی (Proprioceptors)، و البته یکی از غنی ترین قسمت‌های بدن از لحاظ گیرنده های عصبی یعنی دهان، فک و دندان‌ها که خود ورودی حسی مهمی برای سیستم عصبی ما هستند.

گردن، به معنای واقعی کلمه، یک ایستگاه مخابراتی رو به سوی تمام بدن است. حالا شما بگویید: آیا منطقی نیست که محل استقرار مغز، اولویتِ اولِ بدن برای حفظ تعادل و جلوگیری از سقوط کامل سیستم و ادامه‌ی حیات باشد؟ اما ظاهراً لوردوز کمری (Lumbar Lordosis) برای اساتید ما بسیار مهم‌تر از موقعیت چشم و ارتباط آن با جهت‌گیری نادرست سر و گردن است.

چرخه‌ی معیوبی که از گوش آغاز می‌شود

در قسمت قبل گفتیم دو ورودی مهم سیستم عصبی ما، یعنی بینایی و وستیبولار، به زبان ساده ورودی‌های خود را به هسته‌ای در ساقه‌ی مغز (Brainstem) — هسته‌های وستیبولار (Vestibular Nuclei) — می‌فرستند؛ همان‌جایی که ورودی‌های مختلف از تمام بدن به آن می‌رسند. این ورودی‌ها از طریق مسیرهای نزولی‌ای که تون، یعنی میزان تنش عضلات گردن را مشخص می‌کنند، به گردن می‌رسند؛ و در نتیجه این خروجی دوباره بر ورودی حس عمقی تأثیر می‌گذارد. حالا پای مسیر بعدی هم به بازی باز می‌شود: مسیری از همین هسته‌ی وستیبولار، اما این‌بار به سوی تمام عضلات ضدجاذبه‌ی بدن. این خروجی، حاصل اجماع حس‌های بینایی، وستیبولار، لمس و حس عمقی ا حالا می‌خواهم ضلع سوم این پازل را برایتان بگویم. بدن ما، مانند گوشی‌های هوشمند، یک تثبیت‌کننده‌ی تصویر دارد؛ تثبیت‌کننده‌ای به قدمت تقریباً کل تکامل. این رفلکس که باعث می‌شود تصویر روی شبکیه‌ی شما ثابت بماند، حاصل همکاری سیستم وستیبولار با هسته‌هایی در مغز است که حرکت عضلات چشم را کنترل می‌کنند و در نهایت لرزش تصویر را خنثی می‌کنند.

حالا که این قطعه‌ی پازل را هم سرِ جایش گذاشتیم، بار دیگر به تصویر کلی نگاه کنید: خروجی نامتقارن یا ناکارآمد از گوش داخلی — یا حتی از یکی از دو گوش — نه‌تنها می‌تواند ورودی بینایی سیستم را تحت تأثیر قرار دهد، بلکه می‌تواند در تعیین تون عضلات گردن هم اختلال ایجاد کند. و این اختلال یعنی فهم غلط از محیط، و ترجمه‌ی اشتباه از جاذبه و موقعیت سیستم عصبی از خودش. همین فهم اشتباه، از طریق مسیرهای نزولی دیگری که پیش‌تر اشاره شد، به کل بدن منتقل می‌شود. دیگر لازم نیست پا را فراتر بگذاریم و به مسیرهای نزولی دیگر و نقش‌شان در این دومینو اشاره کنیم؛ بازی تمام است. سر بر تمام پازل‌های پایین‌دستی خود تسلط دارد و با فهمش از جاذبه، همه‌چیز را تفسیر می‌کند.

و البته که این تمام ماجرا نیست...


تأکید می‌کنم که کل این مقاله برداشت شخصی من از مطالعات است، در بلاگ شخصی خودم؛ هدفش هم آگاهی‌بخشی است و هم تمرینی برای یکپارچه کردن آموخته‌هایم، و ثبت دیدگاهم در مسیر آموختن علم جذاب کنترل عصبی حرکت (Neural Control of Movement).